دوستان سلام.
این روزا رو مشغول نامزد بازی هستم
میشه گفت خداروشکر این روزا روزای ارومی رو پشت سر میزاریم.
تنها نگرانیمون نگرانی مردم جهان یعنی کرونا و اوضاع اقتصادیست.
روز 13 ابان پدر بزرگ خانومم فوت کرد.مصادف شد با انتخابات امریکا.
تمومممم این چند روووز رو به کل منتظر اوضاع احوال انتخابات بودیم.تا ببینیم بلاخره کی رییس جمهور میشه و چه اتفاقی تو زندگی ما مردم ایران میافته!!!
روزای پرتنشی برای ایران بود .اما خداروشکر دیشب با انتخاب رسمی بایدن اوضاع دلار اینا یکمی بهتر شد و تا 23 تومن اومد.اما جالبتر اینجاس که هیچ تاثیری روی قیمت اجناس نداشته .انگار که همه تولید کننده ها میدونن این قیمت دلار فیک هست و بازم بالا میره.
حالا باز ایشالله اوضاع بهتر بشه و ارامش و ثبات به زندگی هممون برگرده.
امسال خیلی سال خوبی از لحاظ اقتصادی و کاری برای من نبود.هرچنددد باز خداروشکر میکنم اما اگه اون چیزایی که میخواستم گیرم میافتاد خیلییی خیلییی بهتر میشد.
درکل امسال دارم ثمره کارایی که تو سال 98 انجام دادم رو میبرم.
پدرم یه چند روزی هست دجار ضعف هست روزای اول لرز هم داشت.ازش تست گرفتیم خداروشکر تست کروناش منفی بود الانم لرزش برطرف شده اما متاسفانه همچنان بی حاله!
ایشالله که این ویروس هم مث بقیه بیماری های خطرناک دنیا رخشو از دنیا بکنه بره.خسته شدیم واقعا .همین الان که این متنو مینویسم 2 تا ماسک زدم.!!!
همین!
خدایاااا بازم شکرت بابتتتت همه چیییی.نوکرتمممم
روز 27 مرداد همان روزی بود که دو نفر و دو خانواده منتظرش بودن.
27 مرداد که بیدار شدم.پیگیر کارای نیروهای خدماتی که شب رو مدیریت کنن شدم .
با توجه به اینکه مراسم ما تو اوج کرونا برگزار میشد(البته شهر ما تو وضعیت سفید بود)تصمیم گرفتیم اون تعداد مهمونی که از دو طرف خانواده ها دعوت میشن جلو در خونه پدر خانومم براشون صندلی اینا بزاریم که راحت باشن و فاصله رو رعایت کنن.
در هرصورت داربست گذاشتیم و دورتادور اون جلو در رو داربست زدیم.
بعدش من رفتم لباسامو از اطوشویی گرفتم و کارهارو تقریبا به دوستم ارش سپردم که انجام بده بهش گفتم اینارو پیگیری کنه.
نزدیکای ساعت 12 بود که عروس خانم رو بردم ارایشگاه و براش پول ارایشگاه و ناهار اینارو براش واریز کردم و گفتم برای ارایشگرام ناهار بخر.
خودمم برگشتم خونه ناهار خوردم یکم خوابیدم!پاشدم رفتم ارایشگاه و ازاونجا رفتم تاج گل عروس و دسته گل و گوشواره گل عروس و.... رو گرفتم و با فیلم بردار و عکاس هماهنگ کردم و ساعت حدودا 5.5 منو و عروس خاانم رسیدیم پیش فیلم بردار و رفتیم سمت یه باغ که اونجا ازمون عکس بگیره.خلاصه اونجام بعد دو ساعت عکاسی و برگشتن به داخل شهر(اون باغ خارج شهر بود) چند دور رو تو خیابونا زدیم.
بعد عروس رو بردم خونه خودشون و منم برگشتم خونه و مهمونامون کم کم اومدن.خلاصه شام رو باحضور مهمونا خوردیم(البته من نتونستم بخورم)
بعد رفتم دنبال عاقد که باخودم ببرمش خونه عروس .
اونجا که رفتم جمعیت خیلی بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم کلا شکه شدم.خیلی نارحت بودم یعنی کاملا از چهره م میشد فهمید که نارحتم .
خلاصه مارو راهنمایی کردم جایی ک باید صیغه عقد خونده میشد و بعد صیغه عقد برگشتیم اون محوطه ی که تدارک دیده بودیم و اونجا یکم مراسمات سنتی رقص و.... وبعدشم مراسم تموم شد.
من گفتم فیلمبردار .... رو میرسونم.فیلم بردار گفت چرا اینقد دپرس بودی؟یعنی حتی اونم فهمیده بود.
خلاصه اینطوری .
اصلا اونطوری نبود که من میخواستم.
من ارزو داشتم یه مراسم خانوادگی کوچیک همراه با شام مختصر باشه.اما تو این شرایط خیلی تعداد بیشتر از اون چیزی شد که انتظارشو داشتیم.
خلاصه گذشت.
ایشالله که عاقبتون خیر باشه.
خوشبختانه تا الان که 23 شهریور هست هیچ کسی مبتلا به کرونا نشده از هیچ یک از کسایی که اومده بودن.
خدیاا شکرتتتتتتتتتت
اینقد استرس داشتم کسی مریض نشه که باور کنید هیچچییی از اون شب برام لذت نداشت.
ولی بازم شکر خدا همه چی به خیر گذشت.
توکل بخدا.
ازاون روز به بعد گاهی وقتا باهم بیرون میریم.
دو خانواده همو برای شام دعوت کردن.
شبی که ما خانواده عروس رو دعوت کردیم شب تولدمم بود .عروس خانم حسابی برام سنگ تموم گذاشت و خوشحالم کرد.
ایشالله 2 مهرم تولد عروس خانمه منم باید براش یه تولدخوووب بگیرم.
همین.
پی نوشت: این روزا اوضاع بازار خییلیییی بده.همه جنسا رووو به گرونیییی.خیلیییییی گرون.
پی نوشت 2:امروز دلار تا 27 تومن بالا رفت.
پی نوشت 3:خدایا اینقد که من نگران اوضاعم فک نکنم مسئولین نگران باشن.
پی نوشت 4:خدایا خودت به ما ملت ایران کمک کن.
سلام.
تمام مدتی که دور از مراسمات رسمی خانواده ها با همسر ایندم داشتیم.بدور از حاشیه و بدور از مسایل دیگر بودیم.
اما از وقتی همه چی رسمی شده اندازه تمام اون روزا دچار حاشیه و دغدغه فکری شدیم.
اختلاف های خانوادگی دو طرف برای هردو دغدغه و دل مشغولی رو به همراه داشته.
من درکل ادمی درونگرام و بیشتر دوس دارم تو مجالسی برم که حرفای پشت سر و بگم بگم ها خیلی کمتر باشن برای همین دوس دارم کل مراسمات باتوجه به شرایط کرونا و مریضی در سادگی و ارامش کامل انجام بشه.ازطرفی مادرخانومم میگه من نمیتونم مراسم رو اینطوری که میخواید برگزار کنم چون فک و فامیلام انتظار دارن و باید دعوتشون کنم.همین مسایل باعث نارحتی دو طرف شده.
ما میگیم تعداد کم برای مراسم عقد دعوت کنین اونام میگن نمیشه فاکتور بگیریم.
چند وقت پیش تنهایی برای اتمام حجت کردن یه سری مسایل خونشون رفتم.گفتم ما خانواده ای نیستیم که حرفامون رو با کنایه و تشر بزنیم پس حرفای مارو برای خودتون معنی نکنید و مطمین باشید هر حرفی باشه رک میگیم.بعد این حرفا گفتم من ادمی درونگرا هستم زیاد اهل شلوغی نیستم.مادرخانومم گفت اتفاقا ما مهمونی و شلوغی رو دوس داریم!
همینا!
برای دوشنبه یه سری چیزارو هماهنگ کردیم.سفره عقد-فیلم بردار و....
الان بحثی که در این لحظه درگیرمون کرده این هست که ما میگیم دوحالت وجود داره حالا که شما نمیتونین مهمونارو دعوت نکنین اگ رضایت بدین این مراسمو یه خورده بزرگترش میکنیم و دیگه این کل مراسممون باشه و بعدش زمان عروسی بریم ماه عسل .
و حالت دوم اینکه الان یه عقد ساده و زمان عروسی یه نامزدی بگیریم و بریم سرخونه زندگیمون.
دیشب مامانم به مامانش زنگ زد و گفت سینا به عروسی بزرگ و مراسمات بزرگ علاقه نداره.مامانش حسابی بهش برخورد که سینا ازالان داره واسه ما خط و نشان میکشه.گفت که دیگ من کاری بهشون ندارم.هرکاری میخوان بکنن.
الان قراره داداشم و زن داداشم برن این سو تفاهمات رو حل کنن!انشالله که خیر باشه
پی نوشت:برای مراسم عقد دختر عموم خیلی سعی کردم درحدی که میتونم ادمارو بهم نزدیک کنم و کارو براشون مدیریت کنم.جالبه تو این کارای من هرکی واس خودش کار میکنه.کلا هرکی به هرکی شده.
پی نوشت 2:خدایا کمک کن اگ این ازدواج به صلاحمه صورت بگیره.
پی نوشت 3:هفته پیش قبل تعطیلی غدیر رفتیم ازمایشات مربوط به ازدواج رو انجام دادیم
پی نوشت 4:دیروز (چهارشنبه)رفتیم لباسای مربوط به کادو عروسی رو برداشتیم.
پی نوشت 5:لباسای مناطق کردستان خیلی گرونن .یه دست لباس برداشته شده 2میلیون و 20 هزارتومن.
پی نوشت 6: خیلی اعصابم خورده. خدایا خودت بخیرش کن.
پی نوشت 7: مثل همیشه خدایاااا شکرت.خدایا نوکرتمممممم.خدایا اگ صلاح و مصلحتم تو این کاره برام راست و ریستش کن .اگرم.....
امروز خانمم تماس گرفت که مراسم نشون کردن فرداشب کنسل شده چون عمه مامانم فوت شده.
خیلی حس بدی بود.راستش ازچند روز پیشش من این احساسو داشتم که لغو میشه و حتی گفته بودم بهش!امروز اینطوری شد!
زنگ زدم گل فروشی گفتم فعلا درست نکنین دسته گل رو.
عرضم خدمتتون اتفاق عجیب جایی رخ داد که یه خانم وارد دفترمون شد.
گفتش یه محافظ پکیج رو میخوام!بهش دادم.بعد گفت اقا سینا درست تموم شد؟؟؟منم متعجب ازاینکه اسممو از کجا میدونه و متعجبتر ازاینکه چه درسیو میگه!
گفتم درس چیو؟گفت بیوتک نمیخوندی!گفتم چرا ولی انصراف دادم!گفت عه من فکر میکردم علاقه داشتی!گفتم نه!
گفت اره راس میگی تو به پزشکی علاقه داشتی!منو میگی خشکم زد!
گفتم ببخشید بجاتون نمیارم!گفت اون سالا که کنکور میدادی و وبلاگ داشتی من و دخترم دنبال کننده وبلاگت بودیم.
من تموممم بدنم عرق شد!
گفت راستش میخوام ازت تشکر کنم اون وقتا ما وبلاگتو دنبال میکردیم.خیلی بهمون کمک کرد .دخترم داروسازی قبول شد.
تو بحثای معرفی کتاب خیلی کمکون کرد.
راستش دیگه بعد حرفا یادم نیست چطوری باهاشون خدافظی کردم.همین که رفت کلی حسرت خوردم.کلی گریه کردم.......
انگار کنکور قرار نیست ول کن باشه.
خیلی جالب بود.
خیلی خوب بود![]()
خدایا نوکرتمممممممممممممممممم
سلام.
خوب طبق صحبت های که تو پست قبل داشتم.
بعد تحقیق خانوادم در مورد خانواده عروس.به یکی از دوستای مشترکمون گفتیم( حدودا 23 تیر بود) که رسما اعلام کنن که میخوایم بریم خواستگاری.ایشونم مساله رو مطرح کردن و بعد یکی دو روز گفتن که شنبه یعنی 28 تیر تشریف بیارید.
پدرم تو همون 23 و 24 اینا بود که تصمیم گرفته بود با یه گروه کوه نوردی و دوستاش بره یکی از کوههای اطراف ارومیه.
عروس خانمم گفت پدر منم قراره پنجشنبه یعنی 26 با یه گروه بره کوه نوردی.منم اینجوری شدم
.گفتم بپرس ببین کجا میرن؟اونم پرسید و گفت که ییکی از کوههای ارومیه!!!منم شکه شدم.خیلییی اتفاقی پدر من و پدر عروس قراره اونجا همو ببینن.من به بابام مساله رو گفتم و گفتم که قراره پدرش بیاد و لطفا اگ شد باهاش حرف بزن.
خلاصه اونجا که رفته بود بابام پیش پدرش رفته بود و اونجا همو دیدن و بابام راجب موضوع من باهاش صحبت کرده بود.
خلاصه اینکه بعد برگشتن از کوه.بابام گفت پدرش خیلی ادم منطقی هست و گفتن شنبه شب بیاین بیشتر باهم اشنا شیم.
ماهم بخاطر کرونا جمع خانوادگی به جهت اشنایی رفتم اونجا.پدرش مطابق انتظار خیلی ادم اروم و خوبی بود و گفت ماهم درمورد شما تحقیق کردیم و فهمیدم خانواده ابرو دار و خوبی هستین.
ماحرفی نداریم و بقیشو میدیم دست خانوما تصمیم بگیرن.خلاصه اینکه برگشتیم.
رسم منطقه ما اینطوریه که یه مرحله میریم خواستگاری.مرحله بعد اون نشون کردن هست!
یعنی میری اونجا درمورد مهریه و اینا صحبت میشه و اگ به توافق برسیم یه حلقه میندازن دست عروس به علامت نشان شدن برای فلانی(که من باشم.خخ)
خلاصه اینکه دلارم افسار گسیخته بالا میرفت تا اینکه دیروز قیمتا یکم پایین اومد.تماس گرفتم گفتم حالا برای حلقه ای که برای نشون شدن باید بگیریم فردا(یعنی امروز) بیاین بریم حلقه رو بگیریم تا قیمتا بالا نرفته.
خلاصه من و زن داداشم و عروس و خواهرش رفتیم و امروز حلقه و چادر سفید و قران گرفتیم.تاانشالله برای مراسم نشون کردن هفته بعد اینارو باخودمون ببریم.
یه مساله ای که هست اینه که من واقعا دوس ندارم بخاطر ما کسی به بیماری مبتلا بشه.برای همین خیلی دوس دارم برای مراسم هفته بعد کسی رو دعوت نکنن یا لاقل کمتر بیان.
انشالله که جواب بده تلاشام.خخخ
پی نوشت:اینم از جریانات خواستگاری و خرید حلقه نشون کردن!
پی نوشت 2:بخاطر خرید خونه ای که دو ماه پیش داشتم .شدیدا تحت فشار مالی هستم از طرفی بخاطر صحبت های عروس خانم مجبور شدم سریعتر از زمانی که خودم مد نظرم بود جلو برم برای خواستگاری.واس همین امروز برای خرید حلقه یکی از دوستای دوران دبیرستانم کارت بانکیشو بهم داد و گفت هرجقد لازم بود بردار.خیلی خوشحالم کرد....البته ازاین پولا بینمون خیلی رد و بدل شده.انشالله که منم بتونم براش جبران کنم.نگفته نمانه که یک میلیون از کارتش برداشتم. این متنو نمیبینه اما دمششش گرم.
پی نوشت 3:خدایا کمکم کن ادم درستی باشم.
پی نوشت 4:خدایا کمکمون کن بتونیم خوشبخت شیم.
پی نوشت 5:الان پدرشوهر دختر عموم ازاینجا رد شد و بهم تبریک گفت.تو خوابم نمیدیدم این روزارووو...
پی نوشت 6:جمعه 27 تیر.همسایه دیوار به دیوارمون بخاطر کرونا فوت شد.خیلی ادم خوبی بود.خدا رحمتش کنه.
پی نوشت 7: خدایا نوکررررررررررررتمممم
همین!
سلام.
خرید خونه خیلی همگی اعضا خونه رو تحت فشار قرار داد.اما شکر خدا داره همه چی خوب پیش میره و کم کم دارم پولایی که قرض گرفته بودم رو تسویه حساب میکنم.
خدایا شکرت.
از طرفی کرونا روز به روز داره جون ادما رو میگیره و متاسفانه بااین همه اعلام کردن عده ای نزدن ماسک رو زرنگی میدونن و باعث میشن اوضاع بدتر وبدتر بشه.
بگذریم!
اتفاقا به گونه ای داره رقم میخوره که اگ خدا قسمت بکنه تا کمتر از یکماه دیگه به خواستگاری کسی که مدنظرم هست خواهم رفت.
ای خدا من کی اینقد بزرگ شدم که به این چیزا فکر کنم؟؟؟؟خخخ
خدایا کمک کن بتونم انتخاب درستی داشته باشم.
15 تیر بود که مساله خانواده ای که مدنظرم هست رو به پدرم گفتم و پدرمم چند روزی هست ظاهرا داره پرس و جو میکنه ببینه چجور خانواده ای هستن.
اولین نفری که ازش سوال کرد یه اقای بود جلو دفتر کارخودمون.خوشبختانه کلی ازاین خانواده تعریف کرد.
دیگه تا ببینیم خدا چی میخواد.
راستش هنوز باورم نمیشه به سنی رسیدم که باید به فکر انتخاب شریک زندگیم باشم.از طرفی خانمی که مدنظرم هست هم درمورد من با مادرش صحبت کرده و خانوادش اصرار دارن مساله رسمی بشه منم خوشبختانه به دید خوبی راجب ازدواج رسیدم و امادگی اوردن یه نفر به زندگیم رو پیدا کردم.حالا تا ببینیم خدا چی میخواد و چجوری رقم میخوره.
توکل به خدا.
خدایا همه ادمارو از شر کرونا نجات بده.
خدایا همه رو کمک کن از پس زندگیشون بربیان.
خدایا اوضاع رو برای همه ایرانی ها بهتر کن(متاسفانه این روزا ثانیه به ثانیه داره قیمتا بالا میره)
خدایا خودت ارامشو به جهان و ایران برگردان.
همین!شاید پست بعدی خبر خواستگاری رفتن رو بزارم.به امیددد خدا
تقریبا از 23 فروردین سرکار میریم و روزای کاری پسا کرونا رو طی میکنیم.
تو این مدت همه چی خیلی گرون شد .منم پول خونه مو دادم جنس واس کارم.اونام کم و بیش گرون شدن.تصمیم گرفته بودم بعد اینکه فروش برن پول جمع کنم برای خرید خونه.
گذشت و گذشت تا اینکه تقریبا از اول اردیبهشت خبرایی مبنی برااینکه داداشم میخواد خونشو با ویلایی عوض کنه به گوش میرسید
البته خونه ای که داداشم توش زندگی میکنه .در اصل خونه بابامه.بابام مخالف عوض کردن خونه ای که داداشم توش بود با خونه جدید بود و اخرش اینقد اصرار کرد که بابام گفت اون خونه فقط برای تو نیست و برای تو وسیناس.اگ داشتم یه خونه واس سینا بخرم که میشد واس خودت ولی حالا که ندارم پس برای دوتاتون هست.بیاین اینو بفروشین.پولشو نصف کنین و بقیه اون پولو خودتون بزارین روش و خونه بخرید برای خودتون.
منم از خداخواسته گفتم فکر خوبیه.
خلاصه خونه رو با یه قیمتی گذاشتیم.من بهش گفتم همین خونه رو برمیدارم.نصف پول داداشمو رد میکنم و خونه برای من بشه.
خلاصه این شد که خونه ای که تا قبل داداش بزرگترم توش مینشست رو من نصفشو میدم(یکم چکشو پاس میکنم)و خونه برای من میشه.
البته منم کم و کسر زیاد داشتم واس همین مجبورم یکسالی رهن بدم و ایشالله بعد اون میرم سر خونه زندگیم.
این وسط خیلی بهمون استرس وارد شد.چون داداشم اگ یادتون باشه پارسال خونه منو برای خودش برداشت و پول نقد نداشت.ازاین ور خونه جدیدی که گرفته پول نقد میخواست این وسط بدجور استرس وارد شد که یهو خونه نفروشه و ابرومون تو خطر بیافته.درهرصورت شکر خدا اتفاقا داره خوب پیش میره و اگ اتفاق خاصی نیافته هردومون به خونه خودمون میرسیم.
تو دوران کرونا خیلی فکر کردم که چطور میتونم شرایط کاریمو بهتر کنم.خیلی فکر کردم.اخرش به این نتیجه رسیدم یه سری تنوع محصول رو اضافه کنم .اول تصمیمم این بود که این کار رو سه نفری من و بابام و داداشم انجام بدیم.اما وقتی پای حرفش رسید بابام گفت که بدرد نمیخوره .و اخرش به این نظر رسیدیم که فعلا همه چیو بابام انجام بده و بعد دو سه سال که رسمیت پیدا کرد ماهم وارد بشیم.
خلاصه بابام وسایل خرید و اخرشم کل کاراش افتاد گردن من از قفسه بندی و وارد کردن قطعات تو سیستم و همه چییی.این شد که فعلا داریم رو این موضوع هم به پدرم کمک میکنیم تا ببینیم خدا چی میخواد
این روزا کرونا یا شاید من اشتباه متوجه شدم یا شایدم درسته.احساس میکنم اون قدرت روزای اولشو نداره .مردم عادی میان و میرن.تنها چیزی که این وسط تغییر کرده اینه که یه خورده مردم ازهم فاصله میگیرن و باهم دست نمیدن.وگرنه بقیه موارد داره عادی پیش میره.
دختر عموم ظاهرا چند سالی هست که یکیو دوس داره حالا اون پسر اومده خواستگاریش اما عموم راضی نیست و میگه پسره علافه و نمیتونه از پس خودش بربیاد.حالا بعددد مدت ها حرف زدن بلاخره رضایت داده پسره باخانوادش این هفته برن خونه عموم.حالا باید ببینیم بلاخره عموم راضی میشه دختر بده دستش بده یا نه!
همین!
خدایا شکرن.خدایا ممنون واسه همه چی.
خدایا سلامتی خودمو و خانوادم و اطرافیانم رو و همچنین کسایی که این متن رو میخونن رو بهم عطا کن.
خدیا کمک کن بقیه عمرم رو مث این روزام از زندگی لذت ببرم.
خدایا مممنونممممممممممم
کرونا این روزا همچنان تاخت و تاز میکنه.بااین مدیریتی که تو جامعه دیده میشه بعید میدونم به این زودی خلاص بشیم از دستش.
اوضاع کاری که همچنان بد!اوضاع روحی هم چندان تعریفی نداره.
راستش تو زندگیم خیلی کم پیش اومده از انجام کاری که انجام دادم پشیمون بشم اما شنیدن بعضی چیزا این روزا باعث شده مقداری حالم بد بشه.یکی ازاین چیزا قیمت خونه هست!
خونه مسکن مهری که چند وقت پیش فروختم الان در فاصله کمتر از ۷ ماه قیمتش حداقلللل ۱۰۰ میلیون بیشتر شده!!!واقعا چرا؟؟؟
اشتباه کردم!انتظار داشتم تو زمینه کاری رشد بیشتری به نسبت خونه داشته باشم ولی مثل اینکه درمورد فروش خونه عجله کردم🙁
بازم خدارو شکر.خدایا کمک کن دوباره حس مفید بودن بهم دست بده.
کمک کن بتونم ادم مفیدی باشم.خدایا ممنون بابت همه چی.
خدایا کمک کن بتونم ادم موفقی باشم و بتونم از زندگیم لذت ببرم.
خدایا ممنون بابت سلامتی که به خودم و خانوادم دادی.
خدایا ممنونمممم😘
انشالله پست بعدی خبر ریشه کن شدن کرونا یا پیدا شدن داروش رو بزارم.
دوستون دارم
478
Al
Ex
L9.
برچسبها: کنکور , زندگی , اینده
این روزا بحث بحث کروناس.
چند روزی میشه دفترمو بازنکردم برای جلوگیری از شیوع این ویروس سرگردان به اسم کرونا!
روزای بدیه!
راستش دلم تنگ شده برای اینکه مامانمو ببوسم.انگار همه باهم بیگانه شدیم.هیچکی نباید با هیچکی دست بده!هیچکی نباید کسیو بغل کنه!هیچکی نباید خونه یکی دیگ بره!
راستش کرونا باعث شد بفهمیم اینا هم بخشی از لذت های زندگی بود و قدرش رو ندونستیم.
یکی از اشناهامون هم سر همین کرونا فوت کرد.خدا بهمون رحم کنه.انشالله که این بحران رو هم پشت سر بزاریم.
نه امکاناتی نه رعایتی!همه چی جون میده برای شیوع این ویروس خطرناک!
خدایا خودت رحم کن .به پدرمادرامون.به زندگیمون.
این پست بماند به یادگار از کرونا!
گم و گور شی کرونا!
موضوعات مرتبط: کرونا
تو این 5 ماه اخیر شیوه کاریم رو کاملا تغییر دادم.ریسک های بزرگی داشتم تو کارم!
کانالی تلگرامی زدم که خوشبختانه کم کم داره جواب میده و همکارام بهم زنگ میزنن!
راستی سلام.
چند وقتیه درگیر پیدا کردن یک انبار برای وسایل هام هستم.میخوام اگ خدا بخواد کارمو یکم بیشتر توسعه بدم.این مدت خیلییییی خرید انجام دادم.گرون شدن دستمزد و کمیاب شدن وسایلا باعث شده حسابی نگران بشم.
از فکر کنکور کاملا بیرون اومدم.اما دروغ چرا گاهی وقتا که یاد گذشتم میافتم نارحت میشم.البته اینو بگم که الان با شنیدن اسم کنکور دپرس نمیشم.خداروشکر موفقیت هام و چالش هایی که تو زمینه کار باهاش روبرو میشم اصلا فکری برای بقیه چیزا نمیزاره برام.
از بحث کار که بیایم بیرون میمونه بحث زندگی و اینده و...
راستش مدتیه دارم به متاهل شدن فکر میکنم!از شما چه پنهون کیس مناسب هم پیدا کردم![]()
طی حرفایی که باهاش انجام دادم به این نتیجه رسیدم که تو بازه یکم فردوردین تا 30 شهریور 99 اقدامی به جهت تاهل بردارم
تا ببینیم خدا چی میخواد.شاید بار دیگه که پست میزارم ورود به جرگه متاهلین رو اعلام کنم.خخخ
راستش هنوز یکم برام هضم نشده اینکه بخوام از زندگی مجردی فاصله بگیرم و متاهل شم!راستش میترسم ازاینکه محدود شم!ازاینکه متاهلی باعث شه کمتر به کارام برسم!
قبلا میشنیدم که طرف تشنه موفقیت و حرکت رو به جلوس.الان منم انگار همین حسو دارم!دوس دارم هر روز حس مفید بودن و مووفقیت رو لمس کنم.دوس ندارم اون ادمی که میاد تو زندگیم دست و پامو ببنده و منو درگیر نارحتی و غم و غصه خودش بکنه!میخوام مث من ادم فعالی باشه و هدفش حرکت رو به جلو باشه!
چقد شعار دادم!
خلاصه اینطوریا!
فعلا کار و کار و کار!ببینیم خدا چی میخواد.
پی نوشت:امروز اینجا برف خوبی اومد.
پی نوشت 2: ساعت 1 رفتم خونه برای نهار!ساعت 1 و20 برگشتم دفتر کارم برای فکر کردن روی یه موضوع مهم کاری!!!!یعنی کسی که وارد زندگیم میشه میتوننه این اخلاقای مننو تحمل کنه!!![]()
همین!
مث همیشه خدایا نوکرتم!خدایا ممنون بابت سلامتی!بابت لذت بردن از زندگی
موضوعات مرتبط: کار
چند وقت پیش از طرف یه شرکت باهام به جهت نمایندگی تماس گرفتن.
منم ازشون خرید خوبی داشتم.خلاصه دو هفته پیش بود که با من تماس گرفتن که همایش سالیانه شرکت هست شما هم تشریف بیار.
خلاصه ازاون وسایلایی که اونجا داشتم هنوز برام ارسال نکرده بودن.منم گفتم وسایلارو نفرستین من خودم ماشینمو میارم هم وسایلارو برمیدارم.هم تو همایش شرکت میکنم.
خلاصه 19 م بود که دیدم یه برف نسبتا زیادی اومد! خانواده شدیدا مخالف بودن من تنهایی ماشینمو بردارم و برم تو جاده .بهشون گفتم اگ صبح 20 هم هوا برفی بود نمیرم!اگ هوا خوب بود میرم!
صبح چهارشنبه بیدار شدم دیدم هوا خوبه.پا شدم رفتم .
اوایل جاده چنان مه بود که نمیتونستم 15 متری خودمو بببینم.5 کیلومتر اون ور تر تو یه پمپ بنزین واستادم.یارو بهم گفت تو این هوای بد کجا میری؟
خلاصه تصممیمو گرفته بودم.10 کیلومتر اون ور تر چنان برفی میومد که احساس میکردم اگ برگردم هم راه نیس!
هرچند من بررسی که کرده بودم میدونستم این شرایط اب و هوایی فقط برای 30 کیلومتره و بعدش هوا خوبه خوبه!خلاصه رفتم و نزدیکای 9 اینا بود رسیدم 10 کیلومتری تبریز!
اونجا با یه شرکتی هماهنگ کرده بودم و اونجا رفتم که جلسه خوبی بود.و بعدش به مدیر فروش شرکتی که دعوت بودم زنگ زدم و گفتم الان ممکن هست بیام وسایلارو بزارم تو ماشین که خیالم از وسایلا راحت باشه؟گفت اره بیا!منم رفتم وسایلارو گذاشتم تو ماشین و بعدشم برگشتم و ماشینو گذاشتم تو پارکینگ هتل!(وسایلا خیلی سنگین تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم!)
خلاصه ما رفتیم هتل !هتل خیلی جای خوبی بود. هتل 5 ستاره و امکانات عالی.
خلاصه دو روز اونجا بودیم و شرکت ولخرجی عجیب غریبی برامون انجام داده بود.
شب که تو هتل بودم یهو استرس عجیبی گرفتم!استرس اینکه من با این وسایلای چجوری برگردم!فکر اینکه یهو لاستیک نترکه!
خلاصه با هزار بدبختی خوابیدم!فرداش نهار نخورده از مسولان شرکت خدافظی کردم و اولش رفتم باد لاستیک ماشینو تنظیم کردم بعد با سرعت 80 تا زدم تو جاده وخداروشکر به سلامت رسیدم!
الان از روزی که برگشتم همش دنبال کار پخش این اتصالات هستم.امیدوارم که بتونم از پسش بربیام.
خدایا به امید خودت![]()
همین!خدایا شکرت
راستش کم کم بعد 9 سال دارم زندگی بدون دغدغه فکری رو تجربه میکنم.
زندگی جدا از کنکور و نتایجش!9سال گذشته روز و شبش ول کنم نبود.همش به این فکر می کردم که چرا اینطوری شد؟چرا نباید اینطوری میشد؟ولی الان دارم یاد میگیرم بدون داشتن پزشکی هم میشه زندگی کرد!چه بسا خیلی بهتر!
برای کارم برنامه ریزی میکنم و خداروشکر نتیجه ش رو میبینم خیلی حس خوبی بهم میده.
چند وقت پیش که تبریز رفتم با یه شرکت صحبت کردم و بهم نمایندگی انحصاری تو استان کردستان رو دادن.
کلی خرید کردم ازشون انشالله یه 10 روز دیگه وسایلا میرسه و کارمو روی فروشش انجام میدم.
یاد گرفتم به محیط اطرافم -اطرافیانم-همسایه ها به همه محبت کنم و واکنش خوبی ازاین قضیه دریافت میکنم انگار که محبتمو دنیا داره با محبت جواب میده.سعی میکنم از کوچکترین ادما تا بزرگترین ادما که باهاشون برخورد میکنم حرفی که قراره بزنم رو جوری بزنم که طرف لاقل اگ خوشحال نباشه باعثم نشم دپرس بشه.
یاد گرفتم تو طول روز بارها از خداتشکر کنم.
خدایا ممنونم.خدایا شکرت.
همین!
شاید این پست سراغاز یه مدل دیگه از زندگیم باشه!شاید!
از بعد اومدن از تبریز.روزای عجیب و پرکاری برام اتفاق افتاد
تونستم چیزایی که میخوام رو باقیمت مناسب تو تهران و چند تا از شهرا پیدا کنم و سفارشامو اونجا انجام میدادم.
قیمتا اینقد خوب بود که به فکر بازاریابی افتادم.تا جایی که تونستم چندتا از همکارام رو پوشش بدم.
روزای وحتی گاهی وقتا شبا که به اصطلاح موقع استراحت بود رو به فکر کردن راجب انجام دادنش میگذروندم و لیستی از یک برگه مینوشتم تا فردا طبق اون لیست همه کاراو انجام بدم.
خلاصه اینکه همه چی رو به راه و خداروشکر مشتری های به خصوصی برا خودم پیدا کردم.
دیروز کلی خرید داشتم.از یکی از استان های همجوار .تصمیم داشتم سرمایه رو بزارم تو کار و براش مشتری پیدا کنم.وسایلارو تقریبا نصفشو دریافت کردم .
بعدشم دوستم خیلی وقت بود میخواست یه خودرو تیبا از سایت سایپا بخره.که هر بار نمیشد بخره و ظرفیت پر میشد اون روز من تلاش کردم و تونستم براش بخرم.خلاصه اینکه دوستم از خوشحالی تو اسمونا بود.
منم که همه چی طبق برنامه و پیش بینیم بود.
4 ابان برام برام روزی عالی شده بود.شب موقع خواب اینا بود ساعتای 12 اینا که یهو فیلترشکنو زدم تا یه سر به تلگرام بزنم.
دیدم یه اطلاعیه زدن که ازاین به بعد ممکن نیست از یه استان دیگه وسایل بخری و ببری تو یه استان دیگ بفروشی.منم خیلی جا خوردم خییلیی نارحت شدم.کلی خرید کرده بودم و نگران ازاینکه این وسایلا که هرکدوم سریال مخصوص دارن رو چیکارش کنم.
دیشبو نمیدونم چطور خوابیدم!فقط میدونم خیلی نارحت و نگران بودم!امروزم به هر دری زدم که بگم بابا من اینارو خریدم بزارید ضرر نشه واسم!فعلا که همه جا تعطیل بوده و نتونستم به جایی بگم!
امروز به مامانم میگفتم منی که دیروز دل یه ادم شاد کردم چرا اینطوری شده که خودم الان باید نگران باشم؟؟؟
خدایا بهم کمک کن مثل همیشه.خدایا کمک کن آبروم پیش مردم و همکارام حفظ بشه.
خدایا نوکرتم.
همین!فقط درد دل بود!ببخشید!خیلی دلم گرفته الانم بارون میباره اینجا!میگن تو بارون دعا قبول میشه.
امیدوارم دفعه بعد که میام با خبرای خوب بیام.
#257
سلام.
چند وقتی بود میخواستم یه سری به تبریز بزنم.یه سری وسایلو اونجا قیمت بگیرم.
سه شنبه 9 تیر بود که موقع نهار تصمیم گرفتم برم.به دوستم زنگ زدم گفتم میای؟گفت بریم!
ساعت 3 اونو برداشتم و راه افتادیم سمت تبریز.به دوستم گفتم امشبو که نمیرسیم تو تبریز کاری کنیم لاقل بیا امشب رو مراغه بمونیم.جایی که من توش خاطره دارم .اونم گفت مشکلی نیس.
ساعت 5 و نیم و 6 اینا بود که رسیدیم مراغه.
به یاد قدیما کلی شهرو گشتیم.میخواستم یه سر به محوطه دانشگاه بزنم که نگهبانش گفت نمیشه!تو دانشجو اینجا نیستی و نمیزارن و.... منم هرچی اصرار کردم اخرش جور نشد که نشد!خلاصه از بیرون دانشگاه رو دیدم و کلی خاطره برام زنده شد.
بعدش با پای پیاده داخل شهرو گشتیم و صوفی چای و جاهای دیدنی دیگه.کلی به من خوش گذشت البته بعید میدونم به دوستم اینقد خوش گذشته باشه.
تو این نصف روزی که مراغه بودم همش به این فکر میکردم یه زمانی به اجبار و بدون خواسته خودم با ماشین بابام اومدیم اینجا و دانشگاه ثبت نام کردم. و حالا بعد 6 سال به اختیار خودم و با ماشین خودم برگشتم اینجا.درسته موندم اونجا زیاد نبود اما خیلی وقتا خوابشو میبینم و انگار چیزی رو گم کردم.
خلاصه شبو اونجا بودیم.صبح ساعت 6 و 47 دقیقه بیدار شدم و راه افتادیم سمت تبریز.
اونجا با دوتا شرکت جلسه کاری داشتم که خیلی تحویلمون گرفتم.البته بماند که دوستم نقشه رو نمیتونست از رو گوگل مپ بخونه و مدام اشتباهی خیابونارو گم میکردیم.
تا نزدیکی ظهر با اون دوتا شرکت کارم تموم شد.و بعدش یه ناهار و گشتن تو خیابونی که مدنظرمون بود و بعدشم یه سر به بازار تاریخی زدیم جای قشنگی بود.
و ساعتای 4 ونیم اینا بود که برگشتیم سمت شهرمون و 9 خونه بودیم.
روز پنجشنبه یه اتفاقات عجیبی افتاد و با یکی از دوستای خیلی صمیمم بحثمون شد.!
همین .
خدایا شکرت برای همه چیزایی که بهم دادی
#310
سلام.
از خرداد ماه تصمیم گرفته بودم که تو تابستون یه سفر کاری به تهران و تبریز داشته باشم.خلاصه امروز و فرداش میکردم و دنبال کسی میگشتم که باهاش برم.17 تیر بود که دوستم تو اینستاگرام بهم پیام داد و منم بهش پیام دادم که فلانی میای بریم پیش دوستمون تو شهر مجاور ؟اونم گفت که این هفته احتماالا برم تهران و بزارش برا هفته بعد.منم گفتم اونجا کجا میری و برا چی میری؟گفتش که خونه دوستم میرم و عروسی دعوتم اونجا.منم گفتم که اونجا یه سری کار دارم .گفت باهام بیا.من باهات میام اونجا کاراتو انجام بده و عوضش توام بامن عروسی بیا.اینجوری بیشتر بهمون خوش میگذره.خلاصه اون گفت 19م بریم .منم گفتم برا اینکه بتونیم اونجا تهران گردی کنیم بیا 18 م بریم.گفت اوکی.
خلاصه 18م ساعت 11و نیم شب سوار شدیم و رفتیم به سمت تهران.فرداش ساعت 7 ونیم تهران بودیم و اونجا یکی از دوستاش بهمون ملحق شد و رفتم سمت خونه دوستش!
همینکه رسیدیم اونجا خوابیدیم تا نزدیکای 3 اینا.بعدظهرش پاشدیم رفتیم کارای منو انجام دادیم.بعدش پیشنهاد دادم بیا بریم برج میلاد اینا.که دیدم دوستم یه خورده بهونه اورد.خلاصه از خیابان طالقانی برگشتیم .دوستم گفت میدان امام حسین خیلی وسایلاش ارزونه .بیا بریم یه سر بزنیم.گفت که میخوام یه کفش برا زیر کت شلوار بگیرم.اونجا چند تا کفش فروشی رفتیم.خیلی قیمتا مناسب بود.دوستم که میخواست کفش بگیره یه جفت خرید!منی که چیزی نمیخواستم 2 جفت خریدم.
بعدش کلی تو بازار میوه و... گشت زدیم و شبش باز برگشتیم خونه دوستش.
خونه دوستش خیلیییی شلوغ پلوغ و کثیف بود!(خونه برای دو نفر بود که هردو فارغ التحصیل امیرکبیر بودن) اقا شب موقع شام من تصمیم گرفتم اشپزی کنم!پاشدم یه املت درست کردم و دوستشم یکم کمک کرد.املتو اوردیم سر سفره.همین دوست عزیزی که تو درست کردن املت کمک کرد دمپایی که رو فرشا پاش کرده بود.وقتی خواست در بیاره به طرز عجیبی چرخشی رفت تو املت!یه چند ثانیه همه
این شکلی بودیم!خلاصه تصمیم جمعی این بود که بهش اهمیت ندیم و فکر کنیم که اصلا همچین اتفاقی نیافتده.
تابه ای که توش املت درست کرده بودیم رو چند بار چرخش دادیم تا کسی نخواد کلک بزنه و از جایی که دمپایی توش فرو نرفته بخواد بخوره!با چرخش تابه عملا شانس مهمترین عامل برای خوردن قسمتی بود که دمپایی توش نرفته!!!!اون شبم خوابیدم.
من شبا عادت داشتم نهایتا تا ساعت 2 بیدار بمون.من گرفتم خوابیدم.اونا هی داشتن حرف میزدن.صبح که شد دیدم اونا همه خوابن منم خوابم نمیبره!(اونا تا دیر وقت بیدار موندن و قاعدتا باید دیر وقتم بیدار میشدن)هی تو جام این ور اون ور کردم تا شد 12 و نیم.
ساعت 12 ونیم ظهر پاشدم یه دوش گرفتم و با یکی از دوستای خودم هماهنگ کردم و رفتم دیدنش.ونهارم بیرون خوردم و عصرش برگشتم و خودمونو برای عروسی دوست دانشگاهیش تو جاده کرج چالوس اماده کردیم .یه اسنپ گرفتیم ازاونجا 44 تمن بود.راننده ش یه ادم باحال بود وقتی فهمید ما کوردیم تا اونجا برامون اهنگ شاد گذاشت![]()
خلاصه شب رو تو عروسی بودیم .خیلیییی جالب بود که 90 درصد عروسی رو رقص کردی انجام میدادن.و اخرشم برق تالار رفت و به طرز عجیبی عروسی تموم شد.
دوباره به همون راننده اسنپه زنگ زدیم.باز اومد و بازم اهنگ کردی
تا خود تهران تو فاز رقص کردی بودیم.شب به دوستم گفتم من با توجه به اینکه خونمون داریم یه سری تعمیرات انجام میدم تو برمیگردی یا نه؟گفت نه!من یکی از دوستای دیگم دعوتم کرده سمنان تو اگ میخوای برگرد.
صبح جمعه قبل ساعت 9 زدم بیرون و رفتم ترمینال و بلیط گرفتم و 11 ونیم راه افتادم و شب ساعت 8و نیم اینا برگشتم.
این از جریان تهران رفتن!
برگشتنی از تهران چند تا از دوستام فرت و فرت گله که چرا دیگه باهامون بیرون نمیای و تحویل نمیگیری 29 تیر بود که با دوتاشون بیرون رفتم و اخر شبم با یکیشون بحثمون شد.و بهش گفتم اقا من این مدت کلا حالت روحی خوبی ندارم.اگ اجازه بدین دیگ بیرون نمیام تا دلخوری بیشتر پیش نیاد.
اینم از جریان دوست!
30 تیر بود که داداشم پیگیر وامی بود که بهش قول داده بودن .منم گفتم با پولش چیکار میخوای بکنی.گفت با پولی که خودم جمع کردم و این وامه میخوام یه اپارتمان تو مسکن مهر بخرم.
عصرش چند تا بنگاه مسکن رفتیم . قیمتا بالا بود.جایی که داداشم دوس داشت نمیتونست بخره.
منم گفتم چرا خونه منو نمیخری؟اونم گفت اتفاقا دوس دارم!از قیمتی که بنگاه های مسکن میگفتن 10 تومن پایینتر گفتم!اونم گفت بیا همین الان پولو بکش از کارتخوانت!همونجا تو 10 دقیقه خونه رو فروختم بهش!
شبم رفتم وسایلامو جمع کردم و فقط مبل اونجا موند که اونم امروز به چند نفر سپردم برام بفروشنش.
امیدوارم بتونم یه خونه یکم بزرگتر بخرم.
شب که وسایلامو ازاونجا برگردوندم خونه بابام .قول نامه ای که پارسال از اون اقا خریدم رو نگا کردم .خیییییلیی عجیب بود.دقیقا 30 تیر 97 بود که خونه رو خریده بودم.وحالا 30 تیر 98 خونه رو فروختم![]()
خیلی خاطرات خوبی از اون خونه داشتم.تصمیم جالبی بود.!
امروزم اون قسمت از پولی که باقی مانده بود که داداشم برام بفرسته خیلی ماجرا داشت.بانک ها چون اخر ماه بود مخالف برداشت پول بودن.خیلی روز جالبی بود!همین!اما با کمک دوست من و دوست داداشم بلاخره انتقال دادیم.
خیلی طولانی شد .ببخشید.
روزتون بخیر
#280
| مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.