نتایج بچه ها تو این سه ازمون!

ساناز:

ازمون اول 6543

ازمون دوم 6973

ازمون سوم 7075


شیدا :

ازمون اول 6466

ازمون دوم غایب

ازمون سوم 6604


مریم:

ازمون اول غایب

ازمون دوم 5921

ازمون سوم 5913


مینا :

ازمون اول عایب

ازمون دوم 5050

ازمون سوم جواب نیومده


علی:

ازمون اول 4505

ازمون دوم 4813

ازمون سوم 4492


اینا نتایج ازمون بچه هایی هست ک من افتخار مشاور بودنشون رو دارم!چند نفر خصوصی پرسیده بودن ک قسمت مشاوره چجوری پیش میره منم این اطلاعاتو زدم.انشالله ازمونای بعدم میزارم

[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 19:30 ] [ sina ]
[ ]

عاشقی

اقا  ی دختر پسر هستن تو دانشگاه یعنی کل دانشگاه میشناستشون.که اتفاقا یکی از کلاساشون با من همکلاسون!

این دوتا شیفته هم هستن!یعنی تو کلاس .بیرون کلاس.همه جا باهمن!یعنی صندلیا جدا از همن اما روبروی هم میشینن

امروز کلاسو نیومده بودن!استاد گفت این خانم و اقا دیگه نمیان؟؟؟؟؟؟گفتیم کدوم!!!گفت همون کبوترای عاشق دیگه!!!

یعنیی شاخ دراوردیم .حتی استادم فهمیده بود !گفتیم چطور فهمیدی؟؟؟گفت بابا دیگه فهمیدن نمیخواد.خیلی تابلون هی همو نگا میکنن!هی میخندن!!!!بعد گفت لااقل عاشقی میکنین اینجوری تابلو نباشین.خخخخ

اقا ترکیدیم از خنده .خیلی استاد خوبی هستن.

بله .اینم از اخر عاقبت عاشقی تو دانشگاه!

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:27 ] [ sina ]
[ ]

خاطره

سلام  دوستای گلم .

خوبید؟میخوام خاطره کلاس دانش خانواده رو واستون بگم.

اول بگم ک این درس درمورد تشکیل خانواده و ازدواج این حرفاس.یکی از پسرا گفت استاد ی همسایه داریم که داره زنشو طلاق میده.استاد ازش پرسید چرا؟

گفت اخه زنه گیر داده میگه وقتی با ماشین من و تو و مامانت میریم بیرون باید مامانت صندلی عقب بشینه من صندلی جلو!!!!!الان مرده ام میگه نمیشه و دارن طلاق میگیرن.کلاس منفجر شد از خنده.استاد گفت خوب حالا خودتون نظر بدین تا ی راه حل واسش پیدا کنیم!؟؟؟یکی گفت استاد مرده میتونه صندلی جلو ماشینو در بیاره هردو برن صندلی عقب بشیننیکی گفت استاد مرده میتونه زنشو بفرسته کلاس رانندگی تا رانندگی یاد بگیره ماشینو بده دست زنش و خودش بره صندلی عقب ماشین بشینهیکی گفت استاد مرده میتونه ماشینشو عوض کنه یه وانت بار بگیره که هردوشون کنار دست خودش بشینه یا اگرم جا نشد هردوشونو بفرست پشت وانت

کلاس منفجر شد از خنده .تو همین حین یکی از بیرون کلاس داشت داخل کلاسو نگا میکرد.درب های کلاس جورین که به اندازه ی مربع به ضلع ده سانت رو دراوردن ک اگ کسی خواست ببینه کلاسه پره یا خالی از اون شیشه کوچک نگا کنه!تو همین بحثا بود ک یکی از بیرون کلاس بینی شو چسپونده بود به شیشه که قشنگ محتویات داخل بینی و حتی مغزشو میشد دید.دیگه اینقدددد خندیدم که استاد کلاسو تعطیل کرد گفت پاشید برید کلاس قابل کنترل نیس.

اینم از خاطره دانشگاه!!!!!امیدوارم خوشتون اومده باشه

[ سه شنبه سیزدهم آبان 1393 ] [ 21:48 ] [ sina ]
[ ]

خدایی ک در این نزدیکی است....

سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟

اوضاع احوالتون چطوره؟همه چی خوبه انشالله؟

خبری نیست جز دوری شما!

از دانشگاه بخوام بگم!هیچی!میریم میایم.

از خودم بخوام بگم:خوبم خداروشکر.

شما چه خبر؟درس ؟مدرسه؟دانشگاه؟ازمون؟

دوس دارم این وبلاگ رو ی سر و سامونی ببخشم.کسی میتونه پیشنهاد بده چیکارش کنم؟

[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 22:6 ] [ sina ]
[ ]

عید قربان

سلام دوستای گلم عیدتون مبارک.

امیدوارم عید خوبی باشه برای همه.سرحال و سالم کنار خانواده محترمتون

موفق باشید همگی

[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 12:9 ] [ sina ]
[ ]

سلام دوستای خوبم حالتون خوبه؟؟؟

چه خبرا؟درس و مدرسه؟دانشگاه؟برگشتین؟من که هنوز برنگشتم.

خواستم سال تحصیلی جدید رو بهتون تبریگ بگم .امیدوارم سالی باشه پر از موفقیت و خوشحالی.

راستی بچه ها نظرتون چیه این وبلاگو کلا با تموم خاطراتش برا همیشه ببندیم؟

تو دانشگاه هم فک نکنم بتونم نت داشته باشم .مگر اینکه اینترنتی چیزی بخرم.

[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 11:32 ] [ sina ]
[ ]

سلام بروبچ گل.

حالتون خوبه؟چه خبرا؟

من چنده روزه سودوکو حل میکنم شمام حل کنید سرگرمی خوبیه.

خواستم درمورد کنکور به بچه ها بگم که واسه افرایش تراز تنها کافیه یه کارو خوب انجام بدی اونم اینه که یکی از   درسایی که تو ازمون میا  رو خییییلی خووووب بخونی.یعنی واسش وقت بیشتر بزاری.تستاشو بزنی جوری که بتونی تو ازمون کم کم 90بزنی.

بچه ها یادتون باشه که درصدای بالا تو کنکور و ازمونا خییییلی نقش زیادی تو بالا بردن تراز دارن.

دوران تابستون رو فقط دوران ازمون و خطا بزار یعنی همش درسای مختلف امتحان کن 

و هر دفعه سعی کن یکیو بالا ببر.و از مهر به بعد اون دزسی که فک میکنی راحتر میتونی درصدشو بالا بیاری  و

به عنوان نقطه قوتت روش حساب باز کن و تا خود کنکور تمرکز ویژه روش داشته باش.

بچه ها یه چیز دیگه اینه که تابستون دورانیه که هرچی بخونی از اون ور تو دوران مدرسه خییییلی پیشرفت میکنین.

یعنی یه جورایی الان جوریه که میتونی بگی زمان واستاده و تو داری از بقیه پیشی میگیری

.اگه این کاری که گفتم انجام بدیییی خیلی پیشرفتت بیشتره.حتماااا اجرا کنین.

این نکته ای بود که لازم دونستم از تجربیاتم بهتون بگم.

خوب بگذریم.چه خبرا؟اوضاع احوالتون خوبه؟

 

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 14:45 ] [ sina ]
[ ]

سوال!

سلام.چطورین بچه ها؟

چند تا از بچه ها درمورد کنکور و پشت کنکور بودن سواال پرسیده بودن.گفتم یه پست بزارم یه سری حرف هست بزنم.

اولش اینکه کم و بیش پیگیر کنکور هستم و شنیدم که معدل تاثیر خیلی زیادی داشته و رتبه خیلیارو کشیده بالا.از این بابت ناراحت شدم.اما درمورد پشت کنکور بودن یا نبودن باید عرض کنم که هرسال کنکووور سخت تر و سختر میشه و از طرفی دانش اموزای باهوش تر و درسخون تر هرسال اضافه میشن.از طرفی کلاسهای انچنانی هر دانش اموز درس نخونی رو به استانه قابل قبول میتونه برسونه!همه اینها باعث میشه بگم پشت کنکور موندن یک ریسک به تمام معناست.به نظرم اگه تمام تلاشتو کردی و کم نزاشتی واس کنکورت پس بهتر اینه بری دانشگاه و خوش باشی:)) اما اگه واقعا میدونی تمام تلاشتو نکردی یه بار دیگم به خودت فرصت بده و دوباره بشین بخون.اما همین دلیل به تنهایی نمیتونه موفقیت شمارو درسال اینده تضمین کنه.بلکه باید علاوه بر تلاشش خیلی زیاد برنامه درست و مرتبی داشته باشی که اونم با پیش رفتن با برنامه یکی از ازمونا حل میشه.

پس شرط موندن رو میتونم اینجوری بگم:تلاش نکردن درست حسابی در سالی که گذشت+انگیزه خیلییی زیاد به واسطه علاقه داشتن به رشته مورد نظر(چون انگیزه های دیگری که معمولا این روزا سراغ ادم میاد به صورت ناخوداگاه خیلی ناپایداره)+توکل به خدا.

فقط یه نکته کوچیک میمونه اونم اینه که: اگه واقعا رتبتون خیلی بد شده حتی با  داشتن شروط بالا باز به نظرم برید دانشگاه.چون از یه رتبه به بالا دیگه حتی امیدی برای سال بعدم باقی نمیمونه.امیدوارم این نکته اخر ناامیدتون نکنه.اما این رو با تجربه ای که از خوودم و بقیه کنکوری ها دیدم عرض کردم.فقط کافیه واقع بین بود همین!

باز اگه دیدن پستم به دردتون خورد بگید تا یه پست دیگه در همین مورد براتون بزارم!برای چگونه شروع کردن!

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 13:49 ] [ sina ]
[ ]

عیدتون مبارک

سلام دوستای گلم .خوبید؟

عیدتون مبارک.امروز شهر ما عید بود!فردا(سه شنبه )به صورت رسمی عید اعلام شده تو ایران.درهرصورت عیدتون مبارک انشالله هرساله با دل خوش.سلامتی.ارامش.عیدتون رو جشن بگیرین کنار خانواده محترمتون.

خیلی حس خوبیه وقتی ادم یه کاریو با علاقه شروع  کنه و با عشق بخواد اون کارو انجام بده و به اتمام برسونه و به واسطه اون کار بهش حس خوبی دست پیدا کنه!؟؟

قدیما بیشتر از 100 نفر پای ثابت وبلاگم بودن.حالا امار وبلاگو کاری ندارم اما کسایی که نظر میزاشتن خیلی زیاد بودن الان کجان اوناااا؟چیکارا میکنید؟برنامتون چی بوده این مدت و میخواین چجوری ادامه پیدا کنه؟

پی نوشت:کدوم یک از شماها فکر اقتصادیتون خوب کار میکنه؟به نظرتون تو این زمان با سرمایه کم چه کاری میتونه پربازده باشه؟

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 0:29 ] [ sina ]
[ ]

میگذرد...

سلام دوستای گلم.حقیقتش هر روز به وبلاگ سر میزنم اما هیچ ایده ای به ذهنم نمیرسه برای پست گذاشتن.

این روزاااا واس من خیلی خوب پیش نمیره.از روزای تکراری و یکنواخت بیزارم.

باشگاه هنوز میرم.بچه ها الان ازم حساب میبرن و موقع ورود به تشک از منم اجازه میگیرن.

چند روز پیش موقعی که از پله های خونه میومدم پایین  کوله پشتی باشگام خورد به گلدون!شکست!بعدشم الفرارر!

این ماه رو فقط چند روز روزه بودم!

حس میکنم اینترنت خیلی خلوت شده!همه رو اوردن به برنامه های گوشی.راستی برنامه لاین که عکسشو گذاشتم.الان 10 نفر عضو داره.6 دختر.4 پسر.گاهی میریم حرف میزنیم همگی.خوش میگذره درکل.

همین!

دیگه چیزی به ذهنم نمیاد

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 14:41 ] [ sina ]
[ ]

روزای تابستون

این روزا بیشتر وقتمو مغازه بابامم و اونجا مشغولم.

شبا قبل اذان میایم خونه بعدش اگه فوتبال باشه نگا میکنم اگه نه !میرم جلو در خونمون تنهایی میشینم و از خنکی هوا لذت میبرم!

روزای فرد میرم باشگاه و به همراه داداشم که مربی هست نقش کمک مربی گری بچه های خردسال و نونهال و نوجوان رو ایفا میکنم(البته خودمم یه نرمشی میکنم.یه مدت زیادی بود ورزش نمیرفتم)

امسال معتاد تو شهر ما خیلی زیاد شده.و چون مغازه بابای من نزدیک یه پارک هست همشون اون پارک جمع میشن و وقتی ازجلو مغازه رد میشن خیلییییی ناراحت میشم.ادمایی رو میبینم که شاید قبلنا خیلیا روشون قسم میخوردن الان الوده مواد مخدر شدن.کاش بشه فکری به حال این معتادا بکنن.

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 1:10 ] [ sina ]
[ ]

خوشبختی

خوشبختی یعنی داشتن یه پدرومادر خوب.یه زندگی اروم.و داشتن دوست خوبه.همین!

اولی که این پست رو خواستم بنویسم یه ایده خیلی با افکار منفی تو ذهنم بود.اما گفتم چه کاریه.چون واقعا من خوشبختم و دلیلی نداره افکار منفی داشته باشم!

شما تا چه حد با این تفکر من موافقید؟فک میکنید چی باعث میشه که ادم احساس خوشبختی کنه؟

پستی کوتاه اما پرمحتوا!

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 22:8 ] [ sina ]
[ ]

تشریح دوران دانشجویی برای کنکوری ها!

دوران دانشجویی جوریه که ادم چیزایی جدیدی رو ممکنه تجربه کنه که قبلا باهاش روبرو نشده .اما چیزی که من به شخصه تو دانشگاه دیدم اینه که ادم تو دانشگاه چیزای خاص زیادی یاد نمگیره تا بتونه در اینده ازش استفاده کنه.میتونم بگم کار اصلی رو باید خودت انجام بدی.پیگیر باشی و دنبالش بری.میخوام بگممم دانشگاه رو هرجوررر شده ادم میخونه و میگذرونه اما با همه اینا تنهاااا یه چیزه که برا ادم باقی میمونه !اونم رشته است.

میخوام بگممممم به دوستای که کنکووورین.اگههه اهل درسی و به یه رشته خاص علاقه داری.بشین بخون.

اگه اهل درس نیستی و تفکرت اینه که صرفا مدرک داشته باشی سال اول هرجا قبول شدی برووو.

درکل دانشگاه جایی نیست که ادم دست و پا واسش بشکنه!خیلیییی عادی و تا حدی مزخرفه!باید حواست به همه چی باشه چون هر کاری بکنی زیر ذره بینی و ممکنه سوژه بقیه شی(خداروشکر من نشدم)

دوران دبیرستان خیلیییییی بیشتر حال میداد.واس من یکی که اینجوری بود.

تا این قسمت از متن به درخواست بچه هایی که کامنت خصوصی دادن که درمورد دانشگاه وکنکور خواسته بودن مطلب بنویسم نوشتم.اما درمورد خودم:

*تو دانشگاه چند تا دوستتت خیلی خوب پیدا کردم.واقعا بودن با این دوستا سختیییی های اونجا رو که من دوس نداشتم رو برام کم میکرد.یکی از دوستام اسمش هست (کاوه).مث خودم کورد هست.رشتش عمرانه.خیلی تفکراتمون نزدیک به هم و قرار گذاشتیم تابستون بعد رمضان انشالله یه چند جا رو باهم بریم بگردیم(ایران گردی).

*این 9 ماه دانشگاه از اتفاقات مهمش میتونم بگم از سه باری که بچه های کلاس باهم بیرون رفتن من یه بار باهاشون بیرون رفتن که خوب بود.

*از دیگر اتفاقای این 9 ماه سفری برون مرزی بود که شب عید رو تو کردستان عراق گذروندیم.جای همگی خالی.

*اتفاقات خوشاید دیگری که میشه نام برد اینه که غذاهایی که الان میتونم درست کنم  (نیمرو-املت-ماکارونی-خورشت قیمه-استانبولی!)هستش که در نوع خودش شبیه یه اشپز زبر دست همگی رو درست میکنم!ههههه

*شاید نسبت به سابق ادم دلسنگ تر و زودرنج تر و عصبی تری شده باشم!پس اگه دیدین یهویی جوری برخورد کردم که مث گذشتم نبود پشاپیش معذرت.

فعلا همینا کافیه.
خیلی خوشحالم بازم جایی رو دارم که بتونم دلنوشته هامو بنویسم.

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 2:4 ] [ sina ]
[ ]

سینا برگشت!

سلاممممممم دوستای گلم. خوبید؟دلم برای تک تک تون تنگ شده بود.

راستی هنوز کسی اینجارو یادشه؟؟؟امیدوارم یادش باشه.

از وبلاگ که بخوام بگم جریانش اینه که بعد اتفاقی که برای وبلاگم افتاد به یکی از دوستام که رمز وبلاگمو داشت (برای کار تنظیمات که بهش داده بودم)بهش مشکوک شدم.بعدش شکم به یقین تبدیل شد و تونستم بفهمم که کار کار خودشه تا به قول خودش بتونم به درسای دانشگام برسم.منم نمیتونستم کاری بکنم تنها کاری که میشد انجام بدم این بود که ازش قبول بگیرم که به محض پایان امتحان بیام و وبلاگو راه بندازم.دیروز امتحانام تموم شد و امروووزم برگشتم شهرمون!شاید کمتر از 30 دقیقه!

از دانشگاه که بگم!بد نیست!ترم اول الف شدم اما این ترم هنوز مشخص نیست!

امرووز با صابخونم دعوام شد/خیلی نامردی به خرج داد.حالاااا نگم بهتره.بیخیال.

خیلی حرفا دارم .اما نمیدونم از چی بگم.

امیدوارم بازم بتونیم روزای خوبی رو داشته باشیم اینجا.

اولین کامنت از بچه های قدیمیییی خیلیییی خوشالم میکنه.امیداورم هنوزم منو(سینا)یادشون باشه!

خیلی دوستون دارم امضا سینا!

[ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ] [ 19:11 ] [ sina ]
[ ]

خاطره سوم

سلام.

 

باز هم به ادامه مطلب بريد:

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ] [ 12:57 ] [ sina ]
[ ]